|
شنبه سی ام اردیبهشت 1391 :: 22:27 :: نويسنده : ابوالفضل
مرا بیرون کن از دنیات بی زحمت، همین امشب از آن آغوش هرزه زن بی غیرت! همین امشب
بدون من بخواب و راحت از دام غزل بگریز که عاصی شد مرد غمگین بی طاقت، همین امشب
زمستان آمده باید بدانی آخرِ سال است و دارم می روم از قصه ی سردت، همین امشب
عجب سالی گذشت و روزها صف بسته اند انگار همه در انتظار زنگ یک ساعت، همین امشب
قلم ، کاغذ و ساک مشکی ام بالا سر تختت ببین آماده ی رفتن شدم راحت، همین امشب
نترس این آخرین شعرست و تو هرگز نمی خوانی نمی بینی مرا حتی در این حالت... همین امشب ![]()
جمعه بیست و نهم اردیبهشت 1391 :: 10:17 :: نويسنده : ابوالفضل
می خواهم اکنون بی هراس ازبیماری، میوه ای از شاخه ای بچینم و همانجا بخورم..! میخواهم بخندم بی آنکه ترکی بر احساس نازک گل بیفتد..! میخواهم درسرما، به قصدبوییدن گلی که در زمستان بوی بهار میدهد بی شال وکلاه به خیابان بروم! میخواهم گاهی یادم نرود که همه بارآسمان بر دوش من نیست ومیتوانم لختی بیاسایم بدون آنکه دنیا بلرزد! اما هنوزمیخواهم که تو باشی و ما باشیم و عشق باشد..![]()
جمعه بیست و نهم اردیبهشت 1391 :: 10:8 :: نويسنده : ابوالفضل
ای تو با روح من ، از روز ازل یارترین.. کودک شعر مرا مهر تو غمخوار ترین گر یکی هست سزاوار پرستش ، به خدا تو سزاوارترینی ، تو سزاوارترین..! عطر نام تو که در پرده جان پیچیده ست سینه را ساخته از یاد توسرشارترین.. ای تو روشنگر ایام مه آلوده عمر بی تماشای تو ، روز و شب من تارترین.. در گذرگاه نگاه تو گرفتارانند ، من به سرپنجه مهر تو گرفتارترین.. می توان با دل توحرف غمی گفت و شنید گر بود چون دل من راز نگهدارترین..!![]()
چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1391 :: 18:19 :: نويسنده : ابوالفضل
ز خـــدا هرچهـ خواســـتم نـداد
تــحـمل دلتنــگیــ را خواستـــم نگــاهـمـ نکـــرد.. آرزویـ مــرگـــ کـردمـ تحویــلمـ نگـرفــتــ .. امــروز میـ رومــ یقـهـ ے خــــدا را مـے گـیـرمـ .. چشــمـ در چشــمشـ آرامـ مــے گویـــمـ: مگـهـ مـــــــن آدمـ نیســـتمـ ..؟ ![]()
چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1391 :: 9:23 :: نويسنده : ابوالفضل
گاهــے جُلوُے آینـِﮧ مــے ایستَم..
خُودم را دَر آن میبینَم..
![]()
سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1391 :: 10:1 :: نويسنده : ابوالفضل
گــــــ ـاهی وَقت هـــــ ـا
بَرایـ یـــــِ ـک نَفَـــــ ـر.. اَمــــّ ــا ذوقــَتـ کــــ ـور میشَوَد.! وَقتـــــ ـی یـــــ ـادَت میوفـــــ ـتَد کهـ هَر کَســـ ـی مُمکِنـ اَست بـِخـــ ـوانَد جُز آنـ یـــــِ ـک نَفَــــــ ـر.. ![]()
دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1391 :: 19:6 :: نويسنده : ابوالفضل
دلتنگم
دلتنگ آن "میم " که می آمد آخــر نامم و من را می کرد مال تو..!
![]()
یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1391 :: 21:39 :: نويسنده : ابوالفضل
كاش می دانستی كه درون قلبم
خانه ای داری كه همیشه آنرا با شفق می شویم و با آن می گویم: كه تویی مونس شبهای دلم.. كاش می دانستی باغ غمگین دلم بی تو تنها شده است و گل غم به دلم واشده است.. كاش می دانستی كه درون قلبم با تپشهای عشق همصدا هستی تو.. كاش می دانستی كه وجود تو و گرمای صدایت به من خسته و آشفته حال زندگی می بخشد.. ![]()
شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391 :: 16:45 :: نويسنده : ابوالفضل
همیشه آبی ،
همیشه آرام ، میان موجی از دلواپسی ها ، همیشه غمین.. به كه آویزم میان این همه دلتنگی..؟ میان این خزان نورسیده بهار ..؟ به كه برم شكایت این خاك سرد ..؟ شكایت غریبانه این سفر بی كلام ..؟ سفرت مثل خواب است هنوز ، مثل بی باوری یك حقیقت گنگ.. مثل ستاره ای كه نمی بینمش و می دانم حتماً جایی هست.. میان ابرهای ناخوانده آسمان مثل ستاره ای كه نمی بینمش و شك می كنم به توانایی چشمانم.. نه به حضور پر بخشایش آن سفرت مثل هربار نیست، غریب است.. آتش می زند دلم را.. بند می آورد نفسم را.. دریا می كند چشمانم را.. و هنوز چند روز نگذشته از بدرقه بی آبش، تنگ می كند سینه ام را.. غصه ام می گیرد از این بی اعتباری شرمناك، در پیش خدا.. همان شب كه گفتی : "دعا كن برای رفتن بی زحمتم" دعا نكردم و شنید خدا دعای نكرده ام را..! اما در آن شب پر آشوب ، كه دعا كردم برای نرفتنت.. به زاری ، به فریاد ، به درد نشنید خدا دعای كرده ام را..! سفرت مثل بی باوری یك خواب است هنوز و یادت ، مرثیه حزن انگیز حسرت و وداعت ، مثل ریزش ناگهانی سبزترین برگ ، برای رد ادعای شوم فصلی كه گمان می كند آغازبهار دلكش زندگی است.. سفرت مثل خواب است هنوز.. ![]()
جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1391 :: 9:51 :: نويسنده : ابوالفضل
دیگر به کوچه پس کوچه های لحظههایم عاشقانه قدم نمیگذاری.. دیگر بودنت در رویا هایم آنقدر گنگ است که نمی جویمت.. سنگینی نگاه خیره ات را مدتهاست که حس نکرده ام.. من گیج و مبهوت، که چگونه فراموشم کرده ای..؟! نگاه اشک آلود و ملتمسانه ام را در این واژه ها انباشته ام که شاید.. دیگر چشمهایم از ندیدن چشمان تو هراسیده است.. و دستانم بیش از هر زمانی، نام تو را قلم می زنند.. و در این سایه سنگین رویا ها، با زیباترین رنگها چشمهایت را به تصویر می کشم.. نگاهت را جادویی می کنم، که شاید با دیدن تصویر چشمهایت، چشمانم را بخاطر آوری.. گاه چنان پریشان و مبهوت می شوم که شاید ها در باورهایم ریشه می زنند.. ولی باز ، در آخرین لحظه تکرار می کنم که، حتی اگر چشمانت غریب بنگرند، می جویمت هنوز ، حتی اگر دستانت مرا جستجو نکنند.. هیچ تاریکی قادر نخواهد بود تو را در کوچه پس کوچه های رویاهایم گم نماید.. این برای یک عمر عاشق بودن و شیدایی کردن کافیست.. شاید در ورای این جملات می خواستم به تو بگویم: دلتنگت شده ام ، به همین سادگـی..![]()
پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1391 :: 22:21 :: نويسنده : ابوالفضل
در کتاب خواندم سیگار بد است،
دیگر سیگار نکشیدم.. در کتاب خواندم شراب بد است ، دیگر شراب نخوردم.. در کاتاب خواندم رفیق بد است، دیگر کتاب نخواندم.. ![]()
دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1391 :: 17:37 :: نويسنده : ابوالفضل
ﺑﺰﺭﮔﺘﺮﻳﻦ ﺩﺭﺩ ﺩﻧﻴﺎ ﺍﻳﻨﻪ ﮐﻪ ﺑﺒﻴﻨﻲ،
ﺍﻭﻧﻲ ﮐﻪ ﺗﺎﺩﻳﺮﻭﺯ ﺩﺭﺩﺍﺗﻮ ﻣﻲ ﮐﺸﻴﺪﻩ، ﺩﺍﺭﻩ ﺩﺭﺩ ﻣﻲ ﮐﺸﻪ.. " ﻣــــــــــــﺎﺩﺭﻩ " ![]()
دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1391 :: 17:35 :: نويسنده : ابوالفضل
دیگر تنها چشمهایت كافی ایست
تا بند بیاید نفسم.. تا بی پروا فریاد بزنم: ![]()
یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1391 :: 11:58 :: نويسنده : ابوالفضل
انتظار ندارم به دوست داشتنت بیندیشم..
ترا از دست داده ام.. وقتی که دلم تنگ بود.. نیامدی.. وقتی که پاییز و آفتاب سرد با من یکی شدند تو در کجایی سرزمین دلت پرسه میزدی..؟ ![]()
شنبه شانزدهم اردیبهشت 1391 :: 15:39 :: نويسنده : ابوالفضل
دَسـتــانَـتـ را دَر بَـرابَـرَم مـشـتـ میـکنی..
مـیـپــرسی:گل یـا پــوچ..؟ دَر دلَــــم مـی گویَــم: .. فَـقـَـط دَسـتــانَــت..
![]()
جمعه پانزدهم اردیبهشت 1391 :: 11:38 :: نويسنده : ابوالفضل
می بوسم و کنار می گذارم..
تمام چیزهایی را که ندارم و نباید داشته باشم.. دست هایت.. چشمهایت.. عاشقی نکردن هایت.. همه را.. خسته ام از تکرار این عادت های احمقانه.. چسبیدن به چیزهایی که ندارمشان.. عاشق بودن به چیزهایی که نه برای من است و نه برایم خواهد بود.. ![]()
پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1391 :: 19:26 :: نويسنده : ابوالفضل
غمگینم..
همچون مادری که کودک بیمارش با نگاهش به او میگوید: سرطان من است.. ![]()
پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1391 :: 18:48 :: نويسنده : ابوالفضل
می خواهم برگردم به روزهای کودکی..
آن زمان ها که : پدر تنها قهرمان بود.. عشــق، تنـــها در آغوش مادر خلاصه میشد.. بالاترین نــقطه ى زمین، شــانه های پـدر بــود.. بدتـرین دشمنانم، خواهر و برادر های خودم بودند.. تنــها دردم، زانو های زخمـی ام بودند.. تنـها چیزی که میشکست، اسباب بـازیهایم بـود.. و معنای خداحافـظ، تا فردا بود..! ![]()
پنجشنبه چهاردهم اردیبهشت 1391 :: 12:35 :: نويسنده : ابوالفضل
گفتم كه دوستت دارم ،
دوستت دارم و دوستت دارم و اشك از چشمانم سرازير شد و باز چيزی نگفتی و به جای سكوت اينبار تو نيز مانند من اشك ريختی.. برچسبها: اینهم از طرف یکی از دوستام ![]()
چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1391 :: 19:3 :: نويسنده : ابوالفضل
خیلی جالبه:
از سوسک می ترسیم.!. از له کردن شخصیت دیگران مثل سوسک نمیترسیم.. از عنکبوت میترسیم.!. از اینکه تمام زندگیمون تار عنکبوت ببنده نمی ترسیم.. از خوب سرخ نشدن قورمه سبزی میترسیم.!. از سرخ شدن ادما از خجالت نمیترسیم.. از سرما خوردگی میترسیم.!. از سرخورده کردن دوستامون نمیترسیم.. از شکستن لیوان میترسیم.!. از شکستن دل ادما نمیترسیم.. از بهم ریختن خونمون میترسیم.!. از بهم زدن برنامه های دیگران نمیترسیم.. ![]()
دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1391 :: 11:59 :: نويسنده : ابوالفضل
گفت: چند سال داری..؟
گفتم: روزهای تکراری زندگیم را که خط بزنم، کودکی چند سالهام..! ![]()
دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1391 :: 11:41 :: نويسنده : ابوالفضل
خــــدایــا دیـدی..؟؟!!!
کلی بـــــــاران فرستادی تـــا
این لکه هـــا را از دلـــم بشویـــی..
من کـــه گفته بـــودم لکه نیست ، زخــــــــــــــــــــــم است.. برچسبها: اینهم ازطرف یکی از دوستام ![]()
یکشنبه دهم اردیبهشت 1391 :: 15:3 :: نويسنده : ابوالفضل
دل شیشه ای پشت نگاهی زیبا شکست.. زمان مسکوت ماند.. اما عابر سنگدل گذشت.. گذشت ونگاهش را فراری داد.. از بستر شکسته های دل زخمی خون جاری شد و زمان را پیش برد.. اما دل شیشه ای هرگز با زمان، جوش نخورد که نخورد.. به راستی آن رهگذر که بود..؟ چرا آمد وچرا دیگر باز نگشت..؟ ![]()
یکشنبه دهم اردیبهشت 1391 :: 11:53 :: نويسنده : ابوالفضل
بازی کن ..
تو که ترانه نیستی تا بنویسمت.. تو ماهی ِ لغزنده ی بی تُنگی هستی که مُدام از دستان ِکوچکم لیز میخوری ! ![]()
یکشنبه دهم اردیبهشت 1391 :: 11:50 :: نويسنده : ابوالفضل
مرد ها ، اسمشان به سنگدلی معروف است ..
زن ها ، به آهن پرستی .. مرد ها و زن ها ، هر دو انکار می کنند ..!! هر دو تنها می گذارند و از تنهایی می نالند .. ... جمله دوستت دارم شده است جمله ی فرار ، بشنویم ، فرار می کنیم ..! اما هر دو گریه می کنند ، دختر ها بلند ، پسر ها بی صدا ..! هر دو به دنبال کسی که تا ابد تنهایشان نگذارد .. مرد ها تا مانکن ببینند تنها می گذارند ! زن ها تا شاهزاده ای سوار بی ام و ! " ما فقط در استاتوس هایمان آدم های خوبی هستیم !! " ؟؟؟؟ ![]()
شنبه نهم اردیبهشت 1391 :: 19:6 :: نويسنده : ابوالفضل
زنــــــانی که تهی از احســــاس
و با چتری از منطق گوشه ای تنها نشسته اند.. بی شک همانــ دخترکان بی پروایی اند که سالهایی نه چنـــــــدان دور به روی نیمکتــ حماقتشانــ بی تجربه از " تب و لرز " عشق.. خیسی بارانش " را آرزو میکردنـــــــد.. ![]()
پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1391 :: 20:44 :: نويسنده : ابوالفضل
چقدر بیزارم از لحظه های خداحافظی..
چقدر بیزارم از این بغضهایی که سنگین میشوند وراه میبندند تا نتونی حرف بزنی چقدر بغض بود ونشد که.. بیزارم از این بغضها .. بیزارم از رفتن ها ![]()
پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1391 :: 20:24 :: نويسنده : ابوالفضل
مرا بسپار در یادت به وقت بارش باران..
نگاهت گر به آن بالاست.. و در رقص دعا قلبت مثال بید میلرزد..؟ دعایم کن ! که من محتاج محتاجم.. ![]()
چهارشنبه ششم اردیبهشت 1391 :: 14:14 :: نويسنده : ابوالفضل
چه سخت است در دیار تنهایی با
خاطره ها همسفر بودن.. چه دشوار است در دل گریستن و تکیه گاهی بس مطمئن را از دست دادن.. چه جان سختم که بی تو نفس می کشم و نبودنت را تحمل می کنم.. جای خالیت دلم را می گدازد.. ![]() |
||||||||||